بسم الله الرحمن الرحیم
گاهی در فقه مطرح می شود که لفظی که در ظاهر مطلق است و شامل موارد متعددی می شود ؛ حمل بر مصادیق خاصی از آن می شود که اصطلاحا به آن انصراف گویند
الانصراف
1ـ الانصراف في اللغة هو: ردّ الشيء عن وجههِ[1].
وأما اصطلاحا فهو: أنس ذهنيّ خاص بحصّة معينة من حصص المعنى الموضوع له اللفظ [2].
انصراف به دو قسم اساسي تقسيم مي شود.
اول : انصراف ناشي از امور خارجي
دوم : انصراف متكي بر ارتكاز كه شايد بتوان آن را انصراف ناشي از مناسبت حكم و موضوع ناميد. [3]
اول : انصراف ناشئ از امور خارجية
قسم اول به چند صورت ممكن است .
الف ) انصراف از جهت غلبه وجود .
ب ) انصراف از جهت كثرت استعمال
ج) انصراف به جهت شرائط خاص سياسي و اجتماعي .
د) انصراف به جهت پيدا شدن مصداق جديد براي موضوع .
الف ) انصراف از جهت غلبه وجود .
وقتي براي لفظ مصاديق متعددي باشد ؛ منتهي بعضي مصاديق بيشتر ازبقيه وجود خارجي دارند. به گونه اي كه باعث مي شود انسان تصور كند، وقتی متکلم لفظ را به کار می برد تنها آن مصادیق را در نظر دارد .
مشهورفقهاء اين انصراف را مانع انعقاد اطلاق نمي دانند . به دليل اينكه
- ما بايد مراد متكلم را بفهميم و بنا بر اين هر چه كه عرفا براي تعيين مراد متكلم لازم ياشد اخذ و غير آنرا كنار مي گذاريم.
- فهم مراد متكلم بر اساس دو چيز شكل مي گيرد. اول وضع كلمه و دوم وجود قرينه. يعني اگر كلمه براي معني خاصي وضع شده باشد؛ متكلم وقتي آن لفظ را به كار مي برد ، همان معني را اراده مي كند مگر اينكه قرينه اي به كار ببرد تا نشان دهد معني ديگري را اراده نموده است. يعني هر يك از وضع لفظ و قرينه راهي به فهم مراد متكلم مي باشد. و روشن است كه متكلم وقتي قرينه به كار مي برد كه معني غير موضوع له را اراده نموده باشد. و الا با اراده همان معني نيازي به قرينه وجود ندارد.
- انصراف به اعتبار اينكه يك قرينه است مفيد است و جز از اين طريق كه قرينه اي بر مراد متكلم است حجيتي ندارد . و اين قرينه مثل قيدي است كه به لفظ مي چسبد . و مانع مي شود كه تمام مصاديق لفظ طبق معني موضوع له به ذهن بيايد. بلكه فقط برخي مصاديق آن به ذهن مي ايد.
- انصراف وقتي قرينه است كه برخي مصاديق معني را به ذهن بياورد. و با تحقق آن انصراف هم متحقق مي شود. البته به عنوان اينكه اين مصاديق مراد متكلم است .
- اين مصا ديق به عنوان مراد متكلم به ذهن نمي آيد ؛ مگر با وجود رابطه اي بين لفظ و اين مصاديق . به عبارت ديگر ذهن گاهي رابطه بين لفظ و برخي مصاديق را درك مي كند ومتوجه آن افراد مي شود؛ و گاهي درك نمي كند. و متوجه آن افراد نمي شود.
به عبارت ديگر وقتي فردي كلمه اي را به كار مي برد و ما نمي دانيم تمام مصاديق آن لفظ را اراده نموده است و لو آنها كه به ندرت تحقق خارجي پيدا مي كنند يا تنها برخي مصاديق كه بيشتر تحقق خارجي دارند را اراده نموده است. در اين حالت هر چند ممكن است برخي افراد آن لفظ به ذهن ما بيايد؛ ولي معلوم نيست همان مصاديقي كه به ذهن ما مي آيد، مراد گوينده سخن هم هست يا خير .
و صرف غلبه افراد تاثيري در اين ندارد كه متكلم هم همان افراد را مد نظر داشته باشد. بنا بر اين غلبه افراد و مصاديق اعتباري ندارد. و موجب انصرافي كه حجت باشد نمي شود. مگر اينكه به قرائن ديگري كشف كنيم كه گوينده هم در ذهن همان چيزي را داشته است كه در ذهن ما از اين لفظ منعكس شده است .
ب ) انصراف حاصل از كثرت استعمال
مثل لفظ ( الدرهم) كه به معني نقد غالب منصرف است و لفظ ( الدابة ) كه به معني چهار پا استعمال مي شود .
و ظاهرا مشهور اين نوع انصراف را صحيح مي دانند و آن را مانع انعقاد اطلاق مي دانند ؛ و دليل آن هم از بيان سابق روشن مي شود . يعني ما بايد بدانيم كه آنچه در ذهن ما مي آيد همان چيزي است كه مقصود متكلم است و وقتي كثرت استعمال در يك معني خاص پيدا شد . عرف حكم مي كند كه متكلم هم همين معني را اراده نموده است و الا بايد بيان مي كرد كه غير فهم عرفي را اراده نموده است . درست مثل وقتي كه يك لفظ از يك معني لغوي به معني اصطلاحي در يك علم و يا دين انتقال معنوي پيدا مي كند .
ج ) انصراف به جهت شرائط خاص سياسي و اجتماعي .
گاهي شرائط خاص اجتماعي در زمان خاصي موجب انصراف مي شود مثل اينكه گفته شده جائزه در زمان ائمه انصراف به جوائز سلطان و خلفاء جور داشت يا غناء منصرف به چيزي بود كه در مجالس لهوي بني عباس رواج داشت . يا امام در زمان ما كه منصرف به آقای خميني است.
د) انصراف به جهت پيدا شدن مصداق جديد براي موضوع .
كه خود دو صورت دارد.
اول : گاهي موضوع به گونه اي است كه عرفا قابليت پيدا كردن موضوع جديد را ندارد. كه منصرف به مصاديق زمان تشريع مي باشد و شامل مصاديقي كه بعدا تحقق پيدا مي كند نمي شود . كه به خون مثال زده اند كه عرف استفاده آن را فقط به خوردن مي دانست و مصداق استفاده ديگري براي آن را محال مي دانست ؛ بنا بر ين تحريم آن فقط مربوط به خوردن آن است و استفاده غیر خوراکی از آن مانعي ندارد.
دوم: موضوع عرفا قابل اين بود كه مصاديق ديگري پيدا كند . مثل نعل كه عرفا هر پا پوشي را شامل مي شود و لو در زمان نبي اكرم نبوده است . كه در اين صورت نمي توان قائل به انصراف شد .
دوم : انصراف ناشئ از ارتكاز
انصراف ديگري كه نام برده شده است انصراف ناشي از ارتكاز است كه شايد بتوان همان ارتكاز ناشي از مناسبت حكم و موضوع دانست .
علي اي حال چه اين تقسيمات را صحيح بدانيم و چه در اصل اين تقسيمات خدشه داشته باشيم در اينكه اين نوع انصرافات مانع از تحقق اطلاق براي لفظ مي باشد ؛ يا خير اختلاف است .
با توجه به آنچه بيان شد . انصراف خود يك قرينه صارفه است و وجود قرائن در زبان معمولا تحت ضابطه خاصي قرار نمي گيرد و مثل قرائن صرف معني موضوع له حقيقي لفظ به معني مجازي مي باشد .
و به طور كلي وقتي تحقق مي يابد كه معلوم شود آنچه در ذهن سامع آمده است همان معني است كه در ذهن متكلم بوده است و ميخواسته با اين لفظ آن معني را القاء كند . بنا بر اين شايد نتوان به ضرس قاطع گفت انصراف ناشي از غلبه وجود اثري ندارد و يا انصراف ناشي از كثرت استعمال هميشه مانع از تحقق اطلاق است . و همينطور در اقسام ديگر . بنا بر اين قائده يكساني در اين امر عرفي وجود ندارد و اختلاف فاحش فقهاء در اين مورد ( جريان يا عدم جريان انصراف در موارد معيني ) ناشي از همين معني است .
محمد عطایی 29/4/98
نتایج
الف ) انصراف به معنی اراده حصه خاصی از معنی موضوع له نیاز مند قرائن خاص زمانی و مکانی است
ب ) این قرائن ممکن است برای برخی افراد حاصل شود و برای برخی حاصل نشود . آن معني را القاء نمايد
[1] . لسان العرب 9: 189.
[2] . دروس في علم الأصول للشهيد الصدر الحلقة الثانية 107
[3] . يقسم الانصراف الى قسمين رئيسين:
القسم الاول: الانصراف الناشئ من الامور الخارجية.
القسم الثاني: الانصراف المتكئ على الارتكاز.
وهو الانصراف الناشئ من مناسبة الحكم والموضوع
اینجانب محمد عطایی مسئول پاسخگویی مسائل شرعی بوده و به همین مناسبت برخی مسائل شرعی را بررسی نموده و نتیجه آن را در اینجا منعکس میکنم